میخواهم روحم را آزاد کنم.
تا بتواند از همه نعمتهایی که به روح تعلق دارد
لذت ببرد.
و در آن زمان که چنین کاری میسر گردد
نه در پی شناختن چالههای ماه خواهم بود
ونه در پی ردیابی اشعهءخورشید تا کانونشان.
من به دنبال درک زیبایی یک ستاره خواهم رفت.
و نه درک تنهایی ساختگی ِ انسان.
آنگاه که یاد بگیرم روحم را چطور آزاد کنم
به دنبال سپیده دم خواهم رفت
و بازگشت همراه آن در امتداد زمان.
هنگامی که بیاموزم که روحم را چطور آزاد کنم
در جریانهای گیرایی غوطه خواهم خورد
که به سوی اقیانوسی کشیده می شوند
که همه آبها در آن به هم می رسند
و روح جهان را تشکیل می دهند.
آن زمان که یاد بگیرم روحم را چطور آزاد کنم
خواهم کوشید تا صفحه پرشکوه آفرینش را
از آغــــــاز بخوانم.
پینوشت: مطلب بالا بخشی ازشعر"جان مویر" است که از کتاب زیبای "مکتوب" اثر"پائولو کوئیلو خوندم و به نظرم شعر زیبایی اومد.
«دردي ، اگر داري و همدردي نداري ،
با چاه آن را درميان بگذار!
با چاه!
غم روي غم انداختن دردي است جانكاه!»
گفتند اين را پيش از اين ، اما نگفتند ،
گر همرهان درچاهت افكندند و رفتند
آنگاه دردت را كجا فرياد كن.
آه...
دست نیافتنی شده ای
همچون سنجاقک های کودکی ام
که بی محابا از من می گریختند
وقتی دستهایم وسعت دستهای نجیبت را حس نکرد
قلبم کوبید
با پس لرزه هایی که
لحظه هایش رقم می زد
قصه گس انتظار را.
و دوباره در ابتدای رستاخیز پاییز،
تکرار می شوند لبخندهای عجول
و نگاه پژمرده من.
تـــــــو،معنـا کن،حیات را.
حضور آبی خود را نشانم بده
وبرایم
به ارمغان بیاور
دستان پر مهرت را...
(م.ض ترمه)
وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت:
" بر شانـه های تـــــــــو "
بر شانه های تـــو
می شد اگر سری بگذارم.
وین بغض درد را
از تنگنای سینه بر آرم
به هـــــای هـــــای
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده ام کند.
(فریدون مشیری)
میان سجده سبزت
اگر بر خاطرت رد شد خیال من
دعایم کن.
رفقا التماس دعا
در سرزمین یادها
باران اشک را روان کردم
تا کویر سوزان دلتنگی ام را سیراب کند
این روزها سایبانی جستجو می کنم
تا لحظه ای در سایه اش بیارامم
سایبانی از جنس مهربانی
در سرزمین یادها ،یاد تو
سایبان این گرما زده روزگار است
با یاد تو از همه کس می برم
با یاد تو...
برخيز دلا كه دل به دلـــــــــدار دهيم
جان را به جـمال آن خريــــدار دهيم
اين جان و دل و ديده پي ديدن اوست
جان و دل و ديده را به ديــــدار دهيم.
(ه.ا.سايه)
یک سال گذشت از دعای مجیر خوندنمون.خدایا چقدر زود می گذره این عمر!!! یک سال گذشت و ما بازم قراره مهمونای درگاهت بشیم.لابد پیش خودت می گی عجب آدمای پر رویی ،نه؟؟بگی هم حق داری .مگه از عهد و قرارمون به چندتاش عمل کردیم؟ نه ،خداوکیلی چند تا ؟ حالا دوباره قراره بیایم سر سفره کرمت.
خدایا وفای ما کم وکرامت تو زیاده.ما دل به دریای بخشایش تو داریم.
خدایا می دونم که از تاریک و روشن زندگیم بهتر از خودم خبر داری پس تو این ماه خودت دستما بگیر و بلندم کن که بد جوری به زمین نامرادی و نامهربونی گره خوردم.
خدایا خودت تو این ماه دستگیرمون باش که اگه تو باشی از همه کس و همه چیز بی نیازم.
(التماس دعا)
بیا ای مونس من یابن الــــــزهرا
عزیز نرگس من یابن الــــــزهرا
بـیا تا بــــی کس و کـــارم نـدانند
تویی مولا کس من یابن الــــزهرا

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست
طوفان زده ام راه نجاتی بفرست
فرمود که با زمزمه ء یــا مهدی
نذر گل نرگس صلواتی بفرست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دستان خشكيده
دلي به تاراج رفته و
چشماني بي نور
سهم من است از دنيايتان
چه ناجوانمردانه
به زمين نامردمي ،كوبيدم...
چه بي رحم است
دنيايتان
كه اينچنين به خون مي كشد
فرزندان رشيدش را !!!
چه غم دارد ز خاموشي درون شعله پروردم
كه صد خورشيد، آتش برده از خاكستر سردم
به بادم دادي و شادي،بيـــا اي شب تماشا كن
كه دشت آسمان دريـــــاي آتش گشته از گردم
شرار انگيز و طوفاني ،هوايي در من افتادست
كه همچون حلقه آتش در اين گرداب مي گردم.
پی نوشت:
1-چهل روز گذشت و هنوز...
2-شعر دوم از استاد هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه )است که دیدم مناسب همین روزهاست.
3-دهم مرداد یعنی فردا تولدمه .پس نتیجه میگیریم تبریک یادتون نره.
برای تمام پنجره های قطار دست تکان دادم
و اشکهایم که
بدرقه تمام مسافران شد.
قطار رفت
و خوشبختی مرا
مسافر با خود برد.
تنها بر روی نیمکت چوبی آوار می شوم
خستگی هایم را
بر پلک هایم می گذارم
و خواب مرا به بدرقه تمام قطارها می برد
شاید
مسافر چمدان خود را جا گذاشته
شاید
تمام ریل ها، منحنی باور مرا
در سکوتی سرد،دور می زنند
شاید قطار باز گردد...
(م.ض.ترمه)
پی نوشت:
م.ض. ترمه تخلص ادبی یکی از دوستان خوبمه که این نوشته هم جزو یکی از آثار زیبا و البته پر احساسشونه.
من پر از بارانم
من پر از حس نياز
پرِاز عشق ، هوس
من در اين دار كبود
پر از خواستنم
پر از خواستن تو ، پري رويا ها
من پر از بارانم...
تو اي پدرم:
پنهــانم در دستــان مهربــان ومردانــه ات.آرامم به هـــواي شانــه هاي محكمت.موجــم به هواي
ساحــل آغوشت و اگــر امروز مــن هستــم و نفس مي كشم ، اگـر درخت زندگـيم هر روز پر
بارتر مي شود ، ريشه ام تويــي ، اي كـه از تو پــا گرفتـه ام .دوستـت دارم و پايــداري نـام و
يـاد تو را در دلـم از يگانـه ء پايـدار و جاودان عالم خواستـارم و شمع وجودت را كه مي سـوزد
تا راه ناهمـوار زندگي را پيش رويـم روشن كند تا راه را از چاه باز شناسم ستايش مي كنم.
خورشيد چراغكي ز رخسار علي است
مه نقطه كوچكي ز پرگار علي است
هر كس كه فرستد به محمد صلوات
همسايه ديوار به ديوار علي است
ميلاد شاه مردان حضرت علي عليه السلام![]()
و روز مرد مبارك باد.![]()
سلامي به گرمي روزهاي خرداد خدمت تمام دوستان گلم
يك سال ديگه به سرعت برق و باد گذشت وترنم دوسال پر از خاطره را پشت سر گذاشت و
همراه با ترنم من هم سال پرباري را در كنار تك تك شما گذروندم.با اينكه نمي دیدمتون و گاهي
حتي چيز زيادي در موردتون نمي دونم اما مثل دوستان نزديكم دوستتون دارم و از شادي شما
شاد و با ديدن ناراحتي هاتون ناراحت ميشم.توي اين دوسال چيزهاي زيادي ازتون يادگرفتم كه
توي زندگي برام باارزش ومطمئناً كاربرديه.به بهانه تولد مي خوام يه بار ديگه از همه دوستان
كه همراهم بودن و با نظراتشون هميشه به من دلگرمي مي دادن تشكر كنم وبگم كه :
خاطرم نيست تو از باراني
يا كه از نسل نسيم
هر چه هستي گذرا نيست هوايت ، بويت...
فقط آهسته بگو...
با دلم می مانی.
با آرزوي بهترينها:
نــــــدافي![]()
چه بي رحم اند عقربه هاي ساعت
كه چنين آسوده
لحظه هاي بي تو را
به تصوير مي كشند
و من كه بي رحمانه تر
گاهيِِ
بودنت را فراموش كرده ام...
با آنكه پاهايم را رمقي نيست
اما ،دست در دست دلم مي آيم
به جاي گل ، دل آوردم
خنده دار نيست؟!!
دل آوردم با سبد سبد عشق
شور
و حس زيباي دوست داشتن.
پاهيم را رمقي نيست اما ،
با اين بضاعت اندك
در اين برهوت زندگي،
دست در دست دلم مي آيم...
و من تـمام شدم
در آغـاز خيابـان جوانـي
پروانه ها خشكيدند
عطر گلها را بـاد برد
شمع مرد
و «عشق»كوله بارش را بست .
مجالي نيست
تا از آستين كوتاه روز
بالا بروم
و گپي با ستاره ها بزنم
دلتنگ آدمها
شمعي بودكه
هر شب نور مي گريست...
باز بهار و خاطره تو
باز تب اولين عشق در گذر ترانه ها
و اين كه تو نيستي
و ترانه ها كه همچنان خنده مي شوند بي حضور من و تو
و بهار كه بي رحمانه زيباست
شبها به ياد تو و لبخندهايت زجر مي كشم
و مي دانم كه نمي توانم در قلبت جاداشته باشم
اين مرا مي كشد.
(م ض ترمه)